در اواخر کودکی بود که انتظار آغاز شد. پس از مرگمان بود که شروع کردیم به انتظار کشیدن.
چند قدمی از کودکی بیرون می آئیم. بعد خیلی زود می ایستیم، مثل یک ماهی که بر روی ماسه ها افتاده، مثل کسی هستیم که درون مرگ خود قدم میزند...
********
ترس از نشدن اگر بر ما غلبه کند، به مرض نیمه کاره رها کردن مبتلا می شویم.
********
زندگی خیلی کوتاه است، چیزی به من ببخش که دوستش داشته باشم و من چیزی جز حقیقت را دوست ندارم؛ همان چیزی را به من ببخش که خودت هستی.
********
مردمان ایتالیا، انسان های بسیار غمگینی اند و به صورتی مبالغه آمیز، به یک زندگی شاد تظاهر می کنند؛ اما آن ها زندگی را به معنای واقعی دوست ندارند؛ بوی مرگ می دهند و نمایش زندگی را اجرا می کنند. این ها گفته های پدرم است، زمانی که می خواهد با مادرم لجبازی کند. نمی دانم پدرم اهل کجاست، شاید اهل سرزمین سکوت. او شب ها، هنگامی که به منزل بازمی گردد، همانند دیگر مردهاست: بی صدا و آرام. پدرم به گرگ شباهت دارد: آتشی که در رگ هایش شعله ور می شود، به چشمانش انتقال می یابد، اما زبانش آن را نمی گیرد.
********
لذتی بالاتر از این نیست کسی را بیابی که جهان را مثل تو ببیند اینگونه میفهمی که دیوانه نیستی
********
بدی این زندگی به خاطر عدم توجه به ضعف ها و ناپایداری های آن است. دلیل بدی فقط همین سهل انگاری ماست. خوبی فقط با مقاومت در برابر این خواب آلودگی به وجود می آبد، فقط با هوشیاری روح که توجه ما را به نقطه نا پایدارش معطوف میکند- هرچند در حقیقت چنین توجه خالصی نا ممکن است: فقط خدا می تواند بی آنکه خسته و ناتوان شود، درزندگی برهنه حضور داشته باشد. بی آنکه حضورش در یک خواب در یک فکر یا یک آرزو ضعیف گردد.
********
هرچه به نور نزدیکتر میشویم، سایه های درونمان را بیشتر میشناسیم.